هیچ وقت فکر نمیکردم به این حال برسم کع باز بیام اینجاو شروع بع نوشتن کنم کع حالم یکم بهتر بشع نمیدونم این نوشتن چ میکنه کع این همه سبک میشم .وقتی یادم میاد به اون دختر مفنگی چ فحشای دادم از خودم خجالت میکشم کع چ جور یهو اینقدر عصبی شدم اصلا به من چ ها چرا اهمیت میدم هان ولی حقش بود مقصر خودش بود میخواست اون حرفا به من نزنع دلم اقا جونم میخواد مثل بچه کوچیا بهونه گیر شدم دلم بغلشو میخواد بوی تنش حرفای قشنگش کع بهم میزدو ارومم میکرد دلم میخواد تا صبح تو مغازه بمونم ولی مامان نمیزارع دلم نمیخواد برم خونه حال بدم رو ببینع من میتونم نشدم ،میتونم قوی باشم روی پای خودم بمونم میتوووووووووووونم میدونم دارم زر زیادی میزنمومو نمیتونم پووووووووووووووووف خودمو دیگه سپردم به خودت خدا میدونم غیر از تو کسی نمیتونه حالم خوب کنه![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر