61
چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵
بعضی حرفارم که حتی نمیتونم اینجا بنویسم،چه برسه به اینکه واسه کسی تعریفشون کنم!
من دقیقا هیچ حس خاصی به زندگی دیگه ندارم...
گاهی با خودم میگم:"خوب اینا واسه چیه؟"اصن انگار به پوچی رسیدم!
دوس دارم گریه کنم ولی هیچ جای خلوتی نیست و من با این بغض لعنتی که مث حالت تهوع نه میشه بالاش آورد و نه میشه از بینش برد،باید چه غلطی بکنم؟فقط حالم و بد میکنه...
یعنی میاد روزی که به گذشتم نگاه کنم و بگم:"خدایا شکرت که بالاخره همه اینا تموم شد"...
چرا آخه نمیتونم شاد باشم؟جوابش و که میدونم...اما بهتره سوالم از خودم این باشه؛چرا نمیتونم خاطره های بد و از ذهنم پاک کنم و خودمو راحت کنم و شاد باشم؟چرا نمیتونم فراموش کنم...
و یه چیز دیگه اینکه خیلی بده که یه نفر و دوس داشته باشی و نتونی بهش برسی!حتی اگه اونم دوست داشته باشه و همه چی اوکی باشه ولی نتونم کنارش باشم...(البته من دوسش دارم(حالا دقیقم نمیدونم دوس داشتنه،فقط حس میکنم،کنارش آرومم)،نمیدونم اونم منو دوس داره یا نه!کلا منظورم اینه که به هیچ نمیتونم باهاش باشم!)
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر