چند روز دیگه تولدمع و من هیچ حسی بهش ندارم
از این که ی سال بزرگتر
یک سال پرتجربه تر
یک سال جدید
ی صفحه جدید میخواد بیاد
نمیدونم از امدنش میترسم
نمیدونم چرا شوق و ذوق براش ندارم
نمیدونم چم شده
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر


تاریخ تولید : 1390
تاریخ انقضا : هر وقت اون بالایی صلاح بدونه!
اینجا تا ابد
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
از شب تولد بهتر هیچ نگم
این روزا فقط و فقط اتفاقای بد پیش میاد
ولی بازم خوشحالم دوستای دارم که با وجودشون من خوشحال میشم
از ادما خوب اطرافم میخوام انرژی مثبت بگیرم
هی تلاش میکنم
سرگرم کتاب های شدم که تو روز تولد بهم هدیه دادن
میخوام خودمو سرگرم کنم تا عادت کنم و کم رنگ بشن اون اتفاقات بد
میدونم که میتونم
20 سالگیم مبارک :)
به امید تجربه های بهتر و قشنگر :)
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
این قرنطیه بودنم خیلی چیر بدی نیستا
استعدادها شکوفا شدن
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
امروز بعد از مدت ها به دوستم زنگ زدم کلی حرف زدیم نمیدونم این دختر چی داره هروقت باهاش حرف میزنم کلی اروم میشم از بس حرف زدیم نفهمیدم کی ساعت یازده شد خخ :] با ای خداحافظی رفتم سراغ نقاشی و کلمات زبان المانی بعد از ی چندتا کلمه خوندن و تمرین مغزم داشت منفجر میشد چشمم بستم تا یکم استراحت کنم خودم محو رویاهام کردم فکر کردن بهشون اسونه رسیدن خیللی سخت.سختیش شاید واسه من این باشه که خانواده هنوز راضی نشدن خوبه که باهاش یکم کنار امدن کاش ع هم راضی میشود بیشتر وقتا مغزم درگیر اون هم میشه هووووف
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
امروز مثل ای ادم مرده خواب بودم اگه بگم چقدر خوبیدم باورتون نمیشه بیدار که شدم خیلی گشنم بود از بستنی شروع شد تا جیگر الانم احساس میکنم میخوام منفجر بشم مامان زنگ زد بیداری دایی میخواد بیاد خونه نه خو
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

مثلا ما الان کلاس داریم استاد هنوز نیومده
یع اسکل هی دم به دقیقه ازم میپرسه کلاس برگزار میشه یا نه
خواستم جوابش ندم اخر بهش گفتم من چ میدونم اخههه![]()
امروز کلا اعصاب ندارم اصلا به من چ پووووف
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

یکم دلم گرفته نمیدونم چیکار کنم با کی حرف بزنم ادمای دوروبرم نمیشه باهاشون صحبت کرد پوووووف
نمیخوام باز افسرده بشم ...... هرچه بادا باد
[دِلَممیخوآد-یِهچآقو-بَردآرَمُمُدآمتویِسَرَمفُروعکُنَمِش!-.-] ![]()
#تنها_ترین_ادم_قرن![]()
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

امروز حسابی به وب رسیدم
یکم مرتب شد
دلم واسه ابجی سارام تنگ شده نمیدونم چرا چند سال پیش بدون این که من باهاش خداحافظی کنم گزاشت رفت دلم میخواد زار زار الان گریه کنم
چرا اخه ![]()
وبازم اعصبانی![]()
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
هیچ مادری رو ندیدم با بچه خودش همچین رفتاری روانجام بده
توف تو زندگی
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

یه اخلاق بدی دارم اینه که حرفامو انقدر میریزم تو خودم که به حد انفجار میرسم.
نمیدونم این ماجرا به کجا کشیده میشه ![]()
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

یک ماه چندی

برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
19/9/1398
9:30
سشنبه
نمیرم بیرون. چون میترسم. از آدما میترسم، از اتفاقایی که ممکنه بیفته میترسم، از خودم! از خودم وقتی اون بیرونم میترسم. نه اینکه فک کنی میترسم یکی تفنگ دراره منو بکشه یا بندازتم تو ماشین و ببره، نه. میترسم باهام حرف بزنن. بعد یهو دیدی منم باهاشون حرف زدم. میترسم برم یه جا، بعد دوس داشته باشم بازم برم. میترسم دیگه. :/
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر

کلبه ارزوهام داره ویرون میشع ![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر